تبليغاتX
بانو خانوم

بانو خانوم

مدتهاست که ننوشتم نمیدونم شاید حسش نیست یا از اول استعداد نداشتم یا نمیدونم چی ....

زندگی داره میگذره و منم برای خودم دیگه عظمتی شدم و دارم کم کمک برای ورود مامانم حاضر میشم و بعدشم نی نی جانم ......

اما نکته اینجاست که هنوز بچم خیلی چیزا نداره یعنی عملا لخته و من فقط عذاب وجدان دارم که چرا بچم اینقدر کم لباس و وسیله داره............

اتاقشم رنگ زدم اما برای تزیین هیچی.............دلم همه کار میخواد براش بکنم اما همش فکر میکنم حالا که زوده هنوز وقت دارم چه میدونم والا..........

بعضی وقتا اونقدر پشیمون میشم نخواستم بدونم جنسیتشو حداقل اگه میدونستم مشکلم برای خرید کمتر میشد ........

اسم هم در مورد اسم پسر تقریبا ۹۹٪ مطمئنیم اما اسم دختر هنوز نه .................

دیگه فعلا همین دیگه شاد باشید.............

+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت 10:0 AM  توسط   | 

۱-دیگه کم کم دارم بزرگ میشم...دیگه لگداش اون پایینا نیست بالاهاست .......شیرینی هم خیلی دوست داره تا یه چیز شیرین میخورم شروع میکنه به جست و خیز اهان در ضمن رقاص هم هست تا یه جا میرم صدای موزیکش بالاست شروع میکنه به رقص و پایکوبی و اصلا هم براش مامان مهم نیست که قربونش برم.......

۲-کالسکه هم براش خریدیم قرمز گرفتم مامانم میگه قرمز دخترونست اما ما فکر میکنم هم دخترونست هم پسرونه راستش به نظرم نارجیش هم خوشگل بود از تو کاتالوگ اما وقتی نگاه کردم از نزدیک دیدم خیلی هم خوشگل نیست خلاصه داره بچم کم کم اسباب اساس دار میشه......

۳- مامان من سالهاست با خواهراش قهره شاید نزدیک ۱۵ ساله (دلیلش هم اینه که اونا خیلی پشت سر مامانم حرف زدند که ماجرا ماله یه روز و دو روز نیست و به سالهای قبل برمیگرده که خودش یه پست مفصل لازم داره) خلاصه من یه دختر خاله دارم که الان امریکاست و تو فیس بوک منو پیدا کرده و چند روز پیش که بهش گفتم من نی نی دارم کلی خوشحال شد و چند روز بعدش بهم ای میل زد که اره مامانم میخواد به مامانت زنگ بزنه و اگه میشه شماره خونتون رو بده که بدم به مامانم. منم اول به مزدک گفتم ببینم نظر اون چیه که اون گفت بده بزار اگه میخواد زنگ بزنه با ریسک خودش بزنه چون میدونم مامانم احتمالا خالمو میشوره میزاره کنار خلاصه امروز به مامانم گفتم ایجوری شده و مامانم زد زیر گریه که اصلا دوست ندارم حتی اسمشو بشنوم و یادم بهش میوفته بدنم میلرزه و منم الان نمیدونم به دختر خالم چی بگم البته حق با مامانمه ها (نه به خاطر اینکه مامانمه میگما اما اونقدر اینا گند زدند که قابل ذکر نیست) اما فکر میکردم که بعد از این همه سال شاید دلش بخواد خواهراشو ببینه که دیدم نه..........

 

+ نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 10:48 PM  توسط   | 

امروز اولین چیزی که دیدم خبر اعدام دل *ارا بود راستش روزم خراب شد اما مهم این بود که دلم سوخت از اینکه یکی بی گناه کشته شد..........

بیگناهی بالا تر از این که قاتلی که قتل رو انجام داده راست دست بوده و دل *ارا چپ دست........

به هر حال دل *ارا رو بیگناه صبح جمعه بدون دادن فرصت اخرین دیدار با خانوادش به دار اویختند........

+ نوشته شده در  Fri 1 May 2009ساعت 12:30 PM  توسط   | 

خوب به سلامتی به مامان من ویزا دادند .اون هفته که رفته بود گفته بودند یه هفته دیگه بیا اونم دیروز رفت و ویزا گرفت و برگشت....

امروز هم رفتش بلیط خرید برای ۷ جولای پس مامان من داره میاد..هوراااااااااااااااااا

دیروز رفتیم واسه سیب کوچولو تخت خریدیم (قهوه ای پر رنگ) چون کمدش هم اون رنگیه تختش خیلی خوشگله بچم. یه ماه دیگه حاضر میشه حالا شهرام هم وایستاده بود به چونه زدن که زود تر حاضر شه میگم عزیز من بچه که به این زودیا نمیاد تو چرا هول تختشی ؟؟؟؟؟

تازه دیروز میگه اگه بچم پسر بشه که حتما از روز اول میبرمش زمین فوتبال که علاقه مند بشه (امیدوارم دختر شه در غیر این صورت من بدبختم)

حالا یه ذره از خودم بگم که دیگه ۶ ماه هم تموم شد و وارد ۷ ماهگی شدم و بالاخره یه شکمی از من قابل روئت شد اونقدر شکمم کوچیک بود که شهرام تا همین اخیرنا میگفت من هنوز باورم نمیشه تو حامله ای .حالا خوبه در تمام سنو های بنده حضور چشم گیر داشتا........کلا از اول حاملگیم تا حالا ۱۱ پوند که میشه ۵ کیلو اضافه کردم و بیشترش هم ماله ماه پیش بود که یهو  ۵ پوند اضافه شد که نمیدونم چرا اما خوب دکتر گفت بچت درشته و خیالم راحته که چاق نشدم و فقط اضافه وزنم واسه حاملگیه.

 

+ نوشته شده در  Mon 27 Apr 2009ساعت 2:3 PM  توسط   | 

تمام وجودم پر از استرسه صدای ضربان قلبمو میشنوم...........

یعنی یک شنبه چی میشه به مامانم ویزا میدن صبح یکشنبه من خوشحالم و از این خوشحالی دارم فریاد میزنم یا غرغرو و پکر یه گوشه نشستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا باید چوب اشتباهات دیگران رو بخوریم .......چرا باید یه مادر برای اینکه کنار دخترش باشه اینقدر استرس تحمل کنه............

اه نمیدونم چی باید بگم اما دارم دق میکنم...................

+ نوشته شده در  Fri 17 Apr 2009ساعت 5:47 PM  توسط   | 

بنده بعد از ۲۹ سال زندگی یه چند وقتیه که احساس زنانگیم گل کرده و خلاصه تصمیم گرفتم کیک بپزم

دروغ چرا یه ذره هم از همسایمون که ماشالا از هر انگشتش یه هنر میباره یاد گرفتم.خلاصه یک عالمه هم زن و قالب کیک و از این جوروسایا خریدم و از اونجایی هم که شوهر گرامی بنده در همه موارد مشوق بنده هستند که مبادا بعدا به نقش اساسی در کور شدن استعداد من متهم نشه پا به پای من اومد خرید.............

امروز زد و بر حسب تقدیر و بازی روزگار من صبح زود از خواب پاشدم و هیچی بعد از نیم ساعت حوصلم سر رفت در نتیجه مشغول شدم به اشپزی و بعدش دیدم بازم حوصلم سر میره گفتم بذار کیک درست کنم حالا نه اینکه صد ساله کیک پز بودم (حکایت فلانی خیلی خوش چسه لب بومم میشینه) پای سیب هم انتخاب کردم واسه پختن...

دردسرتون ندم بعد از ۲ ساعت تو سر خودم و رزا و همزن و غیره زدن کیک بنده نمیدونم چرا خام از اب در اومد یعنی یه چیزی بگم در حد فاجعه نمیدونم چرا ها ۴۵ دقیقه هم تو فر بود با همون درجه که رزا خانم گفته بود اما خلاصه چیزی درست کردم که مسلمان نشنوه کافر نبینه ولی اگه شما فکر میکنید من از رو رفتم سخت در اشتباهید چون من اونقدر پر رو تشریف دارم که نصف کیک رو گذاشتم واسه شهرام نصفشم زدم زیر بغلم و رفتم مهمونی و بیچاره صاحب خونه هم خورد و گفت خوشمزست اما فکر کنم نپخته اخی دوستم مرسی که نزدی تو ذوقم.......

اما شهرام حتی ازش یه ذره هم نخورد نامرد.................

حالا میخوام فردا کیک ساده درست کنم شاید بهتر شه اما شما میدونید چرا کیک من اینجوری شد؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Wed 15 Apr 2009ساعت 11:45 PM  توسط   | 

امروز تولد مزدک بود خیلی دلم میخواست میتونستم بغلش میکردم و به خودم میفشردمش با تمام وجودم........

راستش همیشه فکر میکنم زندگی من با اومدن مزدک رنگ جدیدی به خودش گرفت با اومدن مزدک من اولین بار در زندگیم طعم مسئولیت رو چشیدم ...عاشقی رو احساس کردم و شاید یه جور مادر بودن رو تجربه کردم به هر حال هر چی بود مزدک با بودنش و اومدنش به زندگی من معنی داد....

کی باورش میشه اون جزغله که هم اندازه عروسکم بود الان به مرد ۲۳ سالت ..اصلا نمیتونم باور کنم همونی که شبا میترسید و خوابش نمیبرد اونقدر بهانه میگرفت تا من برم بخوابم الان اونقدر بزرگه که من تو بغلش گم میشم.....

اما برای من مزدک همیشه همون مزدک کوچولوی مو فرفریه سفیده.................همون بچه ارومی که شیشه شیرشو میگرفت و اروم میرفت یه گوشه میخوابید ویه پتو داشت که بدون اون خوابش نمیبرد و وقتی پتو رو مامانم انداخت دور رفته بود یه تیکه از پنبه پتو رو پیدا کرده بود و میخوابید...

امروز برام یه میل زده که فقط دلم میخواد برای ثبت برای همیشه بزارمش اینجا....

مزدک کوچولوی من خیلی دوست دارم............

khari joonam to tooye zendegim va tariktarin lahazatam oon koorsooye noori hasti ke be boudan va edame dadan omid mide.
to khari bozorgtarin chizi hasti ke ta zendam khaham dasht.
vaghean eshghe to ro mehreto va khoubiyaye to ro ba hich kalami nemishe vasf kard!
faghat bayad eftekhar kard ke kasi hast mesle to ke hameye in chizaye ziba ro bozorgvarane vo bi menat be man mide.
khari rasteesho bekhay dishab yani shabe tavalodam be hadi delam barat tang shode boud ke raftam kooh hameye deltangiyamo boland boland havar keshidam.
khari kheyli douset daram.
too donyaye maazdak hich vaght, hich chizo hich kas nakhahad boud ke 1 lahze tavan reghabat ba hese bozorgi ke behet daramo dashte bashe, hichvaght!!!
kariye koochiko khare to.
توضیح (خواری منم...کاری خودشه)
+ نوشته شده در  Sun 5 Apr 2009ساعت 9:32 PM  توسط   | 

سیب کوچولوی من لگد میزنه اونم شبها خیلی کیف میده کاش زودتر بیاد بیرون دیگه دلم میخواد ببینمش باهاش بازی کنم.....................

امروز تولد بابای سیب کوچولو بود خیلی دوست داشتم یه کار متفاوت براش انجام بدم که خوشحال بشه و ازش لذت ببره راستش از خریدن عطر و پیراهن و این جور چیزا خیلی خوشحال نمیشم خیلی تیپیکاله دلم میخواست یه کاری کنم که همیشه تو ذهنش بمونه اما به ذهنم هیچی نرسید اجالتا چون خودش گفته بود براش پیراهن خریدم تا سر فرصت یه چیز خوب براش تهیه کنم....

راستش از روزی که حامله شدم با اینکه خوب یه وقتایی زیاد از دست شهرام دلخور شدم اما احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم.............

دلم یه عالمه کتاب میخواد خیلی وقته یه دل سیر کتاب نخوندم راستش تو کتاب خوندن به انگلیسی هم تنبلم احساس میکنم اون لذتی رو که باید از کتاب ببرم نمیبرم(میدونم بهانست اما خوب چی کار کنم خوب با کتاب انگلیسی ارتباط برقرار نمیکنم احساس میکنم دارم درس میخونم...........)

میخوام کلاس  3D max برم خلاصه اگه جایی رو تو تورونتو میشناسید که کلاسهای سافت ور داره یه خبری بدید...

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 31 Mar 2009ساعت 0:12 AM  توسط   | 

خوب به سلامتی سال ۸۸ هم اومد ...امیدوارم که همه سال جدید را با خوشی و خوبی شروع کرده باشند...

برای من هم سال جدید جالب بود چون در لحظه سال تحویل من از شدت جیش به خودم میپیچیدم و هی به خانم منشی التماس میکردم که کی نوبت من میشه....در نتیجه من تا اخر سال یک عدد شاشوی بزرگم...

اما جالبی ماجرا به این بود که ما که رسیدیم بیمارستان ۲ دقیقه به سال تحویل بود داشتم تلوزیون رو نگاه میکردم که دیدم تلوزیون اینجا هم شروع کرد به شمارش معکوس برای رسیدن بهار و درست لحظه سال تحویل رو دیدیم و با شهرام شروع کردیم به ماچ کردن هم که دیدم مردم دارند با تعجب ما رو نگاه میکنند که این خولا کیند تا حالا داشتند زل زل (دیکتش درسته؟) تلوزیون نگاه میکرند حالا دارند همو ماچ میکنند...

نی نی جانمان هم خوب خوب بود فقط بچم صورتشو کامل نشون نداد و هر چی اقاهه کوبید رو شکمم که این بچه صورتشو برگردونه بچم چون به مامانش رفته لج کرد و اصلا محل به اقاهه نذاشت حالا باید ۲ هفته دیگه بازم برم سنو اها دکتر جانمان هم فرمودند که این سیب جزغله شما به نظر یک عدد شکم گنده قلمبه می باشد

دیگه چی میخواستم بگم اهان مامانم هم امروز رفتند سفارت و بهشون یه ورقه دادند که مدارک شما تحت بررسی میباشد و ۲۰ روز دیگه ساعت ۹ تا ۱۰ صبح مراجعه کنید..حالا این یعنی چی نمیدونم البته بابام میگن پرسیدن از کسی که اونجا کار میکرده اون اقاهه گفته که اون روز میخوان بهش ویزا بدن خلاضه من که نفهمیدم یعنی چی اما مامانم میگه هر کی رو که میخواستن رد کنند امروز رد کردند...خلاصه اگه کسی تجربه یا اطلاعی داره لطفا منو از نگرانی نجات بده....

دیگه اینکه میخوام برم امروز موهایم رو کوتاه کنم یک ذره تنوع ایجاد کنم ......

اهان اینو بگم که کلی حرص خوردم بابتش ..من یه خواهر شوهر دارم که یه دختر ۴ سال و نیمه داره برای عید که زنگ زده بودند دخترشون داشت برای من شیرین زبونی میکرد بعد گفت بابا جون(بابای شهرام) گفته بچه دایی شهرام اگه دختر شد باید!!!!!!!!اسمشو بذارند سارا اگه پسر شد محمد ...........

خلاصه اسم بچمونم هم به سلامتی تایین شد و دیگه غصه اسم انتخاب کردن نداریم خدا رو صد هزار بار شکر....

فعلا همین دیگه ......

خوش باشی تا بعد.............

 

+ نوشته شده در  Wed 25 Mar 2009ساعت 8:35 AM  توسط   | 

نمیدونم چرا اما راستش امسال خیلی حس عید رو نداشتم آدم خوب اینجا هیاهوی عید رو خیلی احساس نمیکنه و هوا هم خوب بوی عید نمیده دیگه.....

بهر حال همه چی واسه هفت سین خریدم و باید امشب بچینمش...

فردا راس لحظه سال تحویل ما در بیمارستان مشغول پرده برداری از سیب کوچولوی نازمون که الان دیگه واسه خودش ادمی شده هستیم و اول یه کمکی حالمون از این وقت بی موقع سنو گرفته شد بعد گفتیم عوضش واسه نی نیه اشکال نداره...

اهان بعد از رایزنیهای فراوان تصمیم بر این شده که جنسیت نی نی جان سکرت بمانه تا وقتی که خودش بیاد بیرون و ما ببینیم بچمون دخمره یا پسر....

عید همتون یه عالمه مبارک براتون بهترینها رو ارزو میکنم و امیدوارم سال اینده سالی پر از خوشی و سلامتی و البته پول باشه

 امیدوارم مامان منم موقع زایمان پیشم باشه

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Mar 2009ساعت 8:46 AM  توسط   |