تبليغاتX
بانو خانوم

بانو خانوم

اینروزا اونقدر خسته ام که بعضی وقتا تحمل صدای آران رو ندارم.

اونقدر خسته که حتی حالشو ندارم از جام بلند شم ....دلم میخواد یه روز کامل بمونم تو تختم و با هیچ کس و هیچ جا ارتباط نداشته باشم

دلم برای یه کتاب خوب تنگ شده با یه چای داغ بغلش و بدون صدای گریه و بدون عذاب وجدان که حالا اگه نیم ساعت با آران بازی نکنم بچم دچار درد بی مامانی نشه.......

 دلم برای ۲ ساعت گپ زدن با شهرام تنگ شده شبا از زور خستگی رو مبل خوابم میبره دلم برای شبایی که با هم یه شرابی میخوردیم و فیلم میدیدیم تنگیده...

دلم میخواد بدون نگرانی از اینکه نکنه شب خوابم ببره آران رو نشنوم اونقدر مشروب بخورم تا سرم حسابی گرم بشه ......

اما با همه این غرغرا اینروزا یه موجود کوچولو وقتی گریه میکنه میگه ماما و من رو غرق شادی میکنه

+ نوشته شده در  Wed 7 Apr 2010ساعت 3:47 PM  توسط   | 

سال نو که برای ما خیلی وقته کهنه شده انگار یه عالم وقته از شنبه سال تحویل گذشته.

آران از دوشنبه بعد از سال تحویل مریض شد و خلاصه چند روزی درگیر اون بودیم بچم اصلا حال نداشت غذا هم نمی خورد اما آلان دیگه خوب شده و مشکلی نداره و دوباره اشتهاش برگشته اما مشکل انجاست که چون اون چند روز مریضیش پیش ما خوابیده حالا آقا بد عادت شده و شبا چند بار بیدار میشه و گریه میکنه .

راستش آران تقریبا از ۲ ماهگی دیگه شبا تا صبح میخوابید و بیدار نیشد در نتیجه ما اصلا به شب بیداری آران عادت نداریم .احتمالا پیش خودش گفته بذار یه حالی بهشون بدم فکر نکنن بچه داری خیلی آسونه.

اما خداییش اونقدر هم بد نیست من خیلی وحشت داشتم چون تقریبا تا ۷ ماه مامانم با من بود اما خدا رو شکر تنهایی هم دارم از پسش بر میام و از شما چه پنهون که خوشحال تر هم هستم که وقتمو بیشتر با بچم میگذرونم......

دیگه اینه این روزا ذهنم عجیب مشغوله و بد جور دلم میخواد برم سر کار بد از یه سالگی آران و از اونور هم دلم براش میسوزه در هر صورت حالا تا اون موقع وقت زیاده اما به کمک یکی احتیج دارم تا رزومه مو درستش کنم.

دیگه راستش فعلا همین و بس.....

حسابی خوش بگذرونید و سیزده بدر هم بهتون خوش بگذره تا بعد

خیلی زود بازم میام.....

+ نوشته شده در  Tue 30 Mar 2010ساعت 3:25 PM  توسط   | 

سال جدید شروع شد و امیدوارم پر از سلامت و بهروزی برای همه باشه.

به امید فردای بهتر برای همه..............

+ نوشته شده در  Sun 21 Mar 2010ساعت 10:40 AM  توسط   | 

وای  از وقتی که یه بسر با گنده داری و هر جا سر میزنی براش کفش بیدا نمی کنی.........

با امروز ۲ هفتست که دارم برای آران دنبال کفش میگردم امروز ۳ ساعت توی مال گشتیم و هیچی ...

بعد از ظهر در اوج ناامیدی رفتم یه وینرزی که دوستم گفته بود شاید بشه اونجا چیزی بیدا کرد و یافتم داقیقا همونی که میخواستم کفش سرمه ای و از هولم یکی دیگه هم براش خریدم و با خیال راحت اومد خونه........

از وقتی آران اومده اصلا تو مال وقت نمی کنم برای خودم چیزی نگاه کنم اما یه کیفی داره وقتی یه چیز قشنگ براش بیدا میکنم انگار دنیا رو بهم میدن......

دوست دارم فسقلی من

اهان راستی امروز آران چند قدم برداشت.............

+ نوشته شده در  Thu 18 Mar 2010ساعت 9:32 PM  توسط   | 

آلان داشتم یه وبلاگی رو میخوندم و نویسنده از اینکه میتونه با مرور وبلاگش بفهمه که مثلا دو سال فبل همین موقع چه حسی داشته دوباره تصمیم گرفتم تنبلی رو کنار بذارم و بنویسم.........

خوب آلان من مامان یه بسر کوچولو هستم به اسم آران که درست سر تاریخی که قرار بود به دنیا بیاد اومد و خونمون رو رنگی کرد.... آران الان ۷ ماهشه و ۲ تا دندون گنده بایین داره و ۴ تا هم بالا نیش زده........چهاردست و با دور خونه رو میگرده و از هر جا هم که بتونه تکیه کنه بلند میشه و میاسته....

خودم هم خوشحالم و از زندگی در کمال رضایت به سر میبرم.....

زودی با بستهای جدید برمیگردم........

+ نوشته شده در  Tue 16 Mar 2010ساعت 3:23 PM  توسط   | 

مدتهاست که ننوشتم نمیدونم شاید حسش نیست یا از اول استعداد نداشتم یا نمیدونم چی ....

زندگی داره میگذره و منم برای خودم دیگه عظمتی شدم و دارم کم کمک برای ورود مامانم حاضر میشم و بعدشم نی نی جانم ......

اما نکته اینجاست که هنوز بچم خیلی چیزا نداره یعنی عملا لخته و من فقط عذاب وجدان دارم که چرا بچم اینقدر کم لباس و وسیله داره............

اتاقشم رنگ زدم اما برای تزیین هیچی.............دلم همه کار میخواد براش بکنم اما همش فکر میکنم حالا که زوده هنوز وقت دارم چه میدونم والا..........

بعضی وقتا اونقدر پشیمون میشم نخواستم بدونم جنسیتشو حداقل اگه میدونستم مشکلم برای خرید کمتر میشد ........

اسم هم در مورد اسم پسر تقریبا ۹۹٪ مطمئنیم اما اسم دختر هنوز نه .................

دیگه فعلا همین دیگه شاد باشید.............

+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت 10:0 AM  توسط   | 

۱-دیگه کم کم دارم بزرگ میشم...دیگه لگداش اون پایینا نیست بالاهاست .......شیرینی هم خیلی دوست داره تا یه چیز شیرین میخورم شروع میکنه به جست و خیز اهان در ضمن رقاص هم هست تا یه جا میرم صدای موزیکش بالاست شروع میکنه به رقص و پایکوبی و اصلا هم براش مامان مهم نیست که قربونش برم.......

۲-کالسکه هم براش خریدیم قرمز گرفتم مامانم میگه قرمز دخترونست اما ما فکر میکنم هم دخترونست هم پسرونه راستش به نظرم نارجیش هم خوشگل بود از تو کاتالوگ اما وقتی نگاه کردم از نزدیک دیدم خیلی هم خوشگل نیست خلاصه داره بچم کم کم اسباب اساس دار میشه......

۳- مامان من سالهاست با خواهراش قهره شاید نزدیک ۱۵ ساله (دلیلش هم اینه که اونا خیلی پشت سر مامانم حرف زدند که ماجرا ماله یه روز و دو روز نیست و به سالهای قبل برمیگرده که خودش یه پست مفصل لازم داره) خلاصه من یه دختر خاله دارم که الان امریکاست و تو فیس بوک منو پیدا کرده و چند روز پیش که بهش گفتم من نی نی دارم کلی خوشحال شد و چند روز بعدش بهم ای میل زد که اره مامانم میخواد به مامانت زنگ بزنه و اگه میشه شماره خونتون رو بده که بدم به مامانم. منم اول به مزدک گفتم ببینم نظر اون چیه که اون گفت بده بزار اگه میخواد زنگ بزنه با ریسک خودش بزنه چون میدونم مامانم احتمالا خالمو میشوره میزاره کنار خلاصه امروز به مامانم گفتم ایجوری شده و مامانم زد زیر گریه که اصلا دوست ندارم حتی اسمشو بشنوم و یادم بهش میوفته بدنم میلرزه و منم الان نمیدونم به دختر خالم چی بگم البته حق با مامانمه ها (نه به خاطر اینکه مامانمه میگما اما اونقدر اینا گند زدند که قابل ذکر نیست) اما فکر میکردم که بعد از این همه سال شاید دلش بخواد خواهراشو ببینه که دیدم نه..........

 

+ نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 10:48 PM  توسط   | 

امروز اولین چیزی که دیدم خبر اعدام دل *ارا بود راستش روزم خراب شد اما مهم این بود که دلم سوخت از اینکه یکی بی گناه کشته شد..........

بیگناهی بالا تر از این که قاتلی که قتل رو انجام داده راست دست بوده و دل *ارا چپ دست........

به هر حال دل *ارا رو بیگناه صبح جمعه بدون دادن فرصت اخرین دیدار با خانوادش به دار اویختند........

+ نوشته شده در  Fri 1 May 2009ساعت 12:30 PM  توسط   | 

خوب به سلامتی به مامان من ویزا دادند .اون هفته که رفته بود گفته بودند یه هفته دیگه بیا اونم دیروز رفت و ویزا گرفت و برگشت....

امروز هم رفتش بلیط خرید برای ۷ جولای پس مامان من داره میاد..هوراااااااااااااااااا

دیروز رفتیم واسه سیب کوچولو تخت خریدیم (قهوه ای پر رنگ) چون کمدش هم اون رنگیه تختش خیلی خوشگله بچم. یه ماه دیگه حاضر میشه حالا شهرام هم وایستاده بود به چونه زدن که زود تر حاضر شه میگم عزیز من بچه که به این زودیا نمیاد تو چرا هول تختشی ؟؟؟؟؟

تازه دیروز میگه اگه بچم پسر بشه که حتما از روز اول میبرمش زمین فوتبال که علاقه مند بشه (امیدوارم دختر شه در غیر این صورت من بدبختم)

حالا یه ذره از خودم بگم که دیگه ۶ ماه هم تموم شد و وارد ۷ ماهگی شدم و بالاخره یه شکمی از من قابل روئت شد اونقدر شکمم کوچیک بود که شهرام تا همین اخیرنا میگفت من هنوز باورم نمیشه تو حامله ای .حالا خوبه در تمام سنو های بنده حضور چشم گیر داشتا........کلا از اول حاملگیم تا حالا ۱۱ پوند که میشه ۵ کیلو اضافه کردم و بیشترش هم ماله ماه پیش بود که یهو  ۵ پوند اضافه شد که نمیدونم چرا اما خوب دکتر گفت بچت درشته و خیالم راحته که چاق نشدم و فقط اضافه وزنم واسه حاملگیه.

 

+ نوشته شده در  Mon 27 Apr 2009ساعت 2:3 PM  توسط   | 

تمام وجودم پر از استرسه صدای ضربان قلبمو میشنوم...........

یعنی یک شنبه چی میشه به مامانم ویزا میدن صبح یکشنبه من خوشحالم و از این خوشحالی دارم فریاد میزنم یا غرغرو و پکر یه گوشه نشستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا باید چوب اشتباهات دیگران رو بخوریم .......چرا باید یه مادر برای اینکه کنار دخترش باشه اینقدر استرس تحمل کنه............

اه نمیدونم چی باید بگم اما دارم دق میکنم...................

+ نوشته شده در  Fri 17 Apr 2009ساعت 5:47 PM  توسط   |