اونقدر خسته که حتی حالشو ندارم از جام بلند شم ....دلم میخواد یه روز کامل بمونم تو تختم و با هیچ کس و هیچ جا ارتباط نداشته باشم
دلم برای یه کتاب خوب تنگ شده با یه چای داغ بغلش و بدون صدای گریه و بدون عذاب وجدان که حالا اگه نیم ساعت با آران بازی نکنم بچم دچار درد بی مامانی نشه.......
دلم برای ۲ ساعت گپ زدن با شهرام تنگ شده شبا از زور خستگی رو مبل خوابم میبره دلم برای شبایی که با هم یه شرابی میخوردیم و فیلم میدیدیم تنگیده...
دلم میخواد بدون نگرانی از اینکه نکنه شب خوابم ببره آران رو نشنوم اونقدر مشروب بخورم تا سرم حسابی گرم بشه ......
اما با همه این غرغرا اینروزا یه موجود کوچولو وقتی گریه میکنه میگه ماما و من رو غرق شادی میکنه